اصفهان
صبح قرار بود سپهر ساعت 8 بیاد دنبال من که با هم بریم اصفهان کارای آقای سادات و انجام بدیم.ساعت 9 آقا تشریف آوردن و عازم اصفهان شدیم.
وقتی رسیدیم ناهار شده بود ما هم گشنه تپیدیم تو بریونی اعظم.اول نفری یه پرس سفارش دادیم به ثانیه نکشید که تموم شد.هنوز گشنمون بود گفتیم آقاهه یه پرس دیگه آورد شریکی زدیم تو رگ .
یه تکونایی بهمون داد تازه خوشمون اومده بود خلاصه پرس بعدی هم اومد تو کار و دیگه ترکیدیم جای همه دوستا خالی خیلی حال داد.
بعد ناهار رفتیم کارامونو ردیف کردیم و رفتیم سمت میدون نقش جهان.
خیلی خلوت بود چون بازی ایران کره بود مردم خوش خیال نشسته بودن برنده شدن ایران و ببینن آخه فکر میکردن سه تا برد داده بودن قهرمان جام میشن ولی زرشک.
ما از فرصت استفاده کردیم تو اون خلوتی نقش جهان شروع کردیم به عکاسی.
عمارت عالی قاپو معروف
بازارچه دور میدون
عالی قاپو و انعکاس
مسجد شیخ لطف الله
اینها نمونه هایی از اون عکسایی بود که گرفتم.بعدشم رفتیم همون قهوه خونه معروف و عباس آقا و همون استیل خاص خودش موقع راه رفتن تو قهوه خونه.
واین نیز بگذشت و ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم.
از نگاه دیگر
بعد از آشنا شدن با مفاهیمی درحوزه های مختلف عکاسی نظیر عکس خبری یا عکس طبیعت گرایانه یا عکس کانسپت در نهایت با حوزه ای از عکاسی آشنا شدم که علاقه ی زیادی بهش پیدا کردم که تصمیم دارم تو این حوزه کارهای بیشتر و شاید بهتری انجام بدم.
اینها نمونه هایی از عکسهای آبستره بودن که من موفق به ثبت اونها شدم. بعد از این تونستم عکسهای خیلی بیشتر و البته بهتری در این حوزه ثبت کنم.
یکی دیگه از تکنیکهای موجود در عکاسی گرفتن عکس با سرعت شاتر بسیار بالا و یا با سرعت بسیار پایین میباشد که با این تکنیک عکسهای خیلی خوبی گرفتم که اینجا از هر تکنیک یک نمونه و در روزهای آینده نمونه های زیادی را به نمایش خواهم گذاشت.
فعلا.
نیاسر
اون موقعی که گفتم داستان نیاسر باشه واسه بعد فکر نمیکردم بینش تا این اندازه فاصله بیفته.ولی تو این مدت انقدر سوژه های جور وا جور پیدا شد که باعث شد داستان نیاسر با تاخیر نوشته شه.
بعد از رفتن سر خاک سهراب و عکاسی تو مشهد اردهال رسیدیم به نیاسر.
با اینکه پاییز بود ولی به نسبت جمعیت خوبی اومده بود برای بازدید از این شهر تاریخی.به محض ورود با این صحنه روبه رو شدم که منو یاد یه شعر انداخت که میگه:
این همان کوچه همان بن بست است
این همان ایوان همان درگاه
این همان خانه همان در آآآآآآآه.
باز عکاسی شروع شد.
حالا بگرد دنبال سوژه.
از روی تابلوهای راهنمایی که تو سطح شهر بود فهمیدیم که یه غار اینجا هست و یکی از جاذبه های اینجا به حساب میاد.راه افتادم به سمت غار تو مسیر از کوچه باغای جالبی رد شدیم.
بالاخره رسیدیم به ورودی غار که به غار رییسی معروف بود.
یه صف چند متری جلوی در ورودی غار کشیده شده بود.ما هم رفتیم و بلیط خریدیم و منتظر شدیم تا نوبتمون بشه.
اونایی که از غار میومدن بیرون همه خیس عرق بودن و میگفتن که آقا نرید چیزه جالبی نیست ولی ما از اونجا که یه ذره علاقمند به دیدن آثار اینجوری بودیم این حرفا تو سرمون نرفت و زدیم به غار.
ولی خدا وکیلی یه جاهاییش ترسناک بود و به نظرمون خیلی هم جالب بود و ارزش رفتن داشت.
کل مسیر غار و باید به صورت ٢لا ٢لا میرفتیم یه کم کمر درد و بخوای نخوای احساس میکردیم.
از غار اومدیم بیرون و تقریبا آفتاب داشت غروب میکرد.با یه منظره خوب روبه رو شدم که باز منو یاد یه شعر انداخت که شاعر میگفت:
در اینجا زادم از مادر زمانی مرا این خانه مهد و آشیانست
نخستین آسمانی را که دیدم خدا داند که خود این آسمانست
یکی دیگه از جاذبه های نیاسر چهار طاقی بود که به نوبه خودش داستان عجیبی داشت.
با یه تعدادی عکس گرفتن از جاهای مختلف نیاسر رفتیم سمت کاشان .شب کاشان خوابیدیم و صبح تپه های سیلک و دیدیم و رفتیم سمت شهرهای زیر زمینی تو نوش آباد اطراف کاشان.
دنیا یی بود زیر زمین .
باید خودتون برید و ببینید.این هم آخرین عکسی بود که از یه کاروانسرا کنار جاده گرفتم و بعد از این عکس شارژه دوربین تموم شد و برگشتیم سمت تهران.
.
قورقورک فریدون
وقتی افتادیم تو اتوبان کرج یواش یواش داشت باورم میشد که دارم میرم جایی که خیلی وقت بود آرزوشو داشتم.
زیاد مسیر و بلد نبودیم فقط میدونستیم که نزدیکای بویین زهرا س.
از چند نفر تلفنی پرسیدیم که بویین زهرا کجاست و یه مقداری راهنمایی شدیم و از اونجایی که ما هم عادت داریم به مسافرتهای بدون برنامه بدون هیچ استرسی رفتیم سمت بویین زهرا بعد شهر اشتهارد و در نهایت روستای قور قورک.
اینجا زادگاه فریدون فروغی و آرامگاه این استاد دوست داشتنی که خیلی ها از جمله خود من با خیلی از آهنگاش زندگیها کردیم.
نمیدونم چرا اون فضا کاری باهات میکرد که دایم باید آهنگاشو زمزمه میکردی.
غربت و تنهایی حاکم تو قورقورک و برای فریدون خیلی پسندیدم .
فریدون تو زنده بودنش شرایط باب میلش نبود و در نهایت دق کرد ولی آرامگاهش براش خیلی مناسب بود.
فقط خدا کنه دفعه بعد که رفتیم نبینیم که سنگ قبرش باز عوض شده.
عاشورا و ماسوله
وقتی تصمیم به این گرفتم که برم سمت ماسوله به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که تو این فصل پاییز چه سعادتی داره نصیبم میشه و میتونم برم چه عکسای خوبی از ماسوله و طبیعت اون منطقه بگیرم.
این حس هی قوی تر میشد چون من تا حالا ماسوله نرفته بودم.
با سرعت تموم میروندم به اون سمت و هیچی جلودار من نبود جز دسته های عزاداریه هیاتهایی که تو مسیر بودن .
چنتا از این هیاتها رو رد کردم و به خیر گذشت ولی بالاخره پشت یکی از این دسته ها ۵٠دقیقه گیر افتادم.
حالا از اونجایی که یکی از تصمیمات من تو سفر به ماسوله عکاسی از مراسم ظهر عاشورا بود این ترافیکها خیلی عصبیم میکرد.
بالاخره تموم شد و افتادم تو جاده ای که به ماسوله ختم میشد.
وقتی رسیدیم عزا داری تموم شده بود .وا رفتم وقتی دیدم مردم دارن ناهار میخورن و خبری از عزا داری نیست .من هم رفتیم قاطی مردم و ناهار و گرفتم و بعد از خوردن زدم تو کار عکاسی از ماسوله.
عکسها رو گرفتم و نمه نمه میومدم سمت ماشین که دیدم جمعیت تو کوچه های اونجا پر شدن و فهمیدم قراره یه خبرایی بشه.دوباره کل مسیر و برگشتم و رفتم یه جایی پیدا کردم که دید خوبی داشته باشه و دوربین و درآوردم وشروع کردم به شکار لحظه.
بعد از گذشت دقایقی دیدم یه گروه تعزیه خون اومدن و بساط خودشونو پهن کردن و شروع کردن تعزیه خوندن.
یواش یواش داشت خوشم میومد آخه سالها بود که از این مراسمها ندیده بودم.
تصمیم گرفتم جابه جا شم و برم تو دل جمعیتی که اطراف تعزیه خونا بودن.
اون چیزی که خیلی جالب بود بازی ای بود که شخصی که نقش شمرو داشت بازی میکرد واقعا حق مطلب و ادا میکرد.
پاییز
پاییز
از چهره طبیعت افسونکاربر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خاک آلود در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت
جز سردی و ملال چه میبخشد بر جان دردمند من آغوشت
در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته میدهد آزارم
آن آرزوی گم شده میرقصد در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار
سهراب سپهری
نرسیده به شهر کاشان با تابلوی مشهد اردهال روبرو میشویم.
اینجا همانجاییست که آرامگاه سهراب سپهری در آنجا قرار دارد.
از دور نمای شهر مشخص میشود که شهر کوچک و مردمانی مذهبی در آنجا زندگی میکنند. یه چنتا باغ اطراف جاده و چنتا گنبد و گلدسته دیده میشد.
رفتیم و وارد شهر شدیم از یکی از اهالی سراغ آرامگاه سهراب و گرفتیم .
با انگشت نشان داد اون گنبد و گفت توی اون صحن.ما اولش گفتیم بابا دمشون گرم برای سهراب گنبد و بارگاه درست کردن پرسون پرسون رفتیم تا صحن.دیدیم که بله یه قبر سیاهرنگ اون وسط افتاده و کنارشم درو تا دور حیاط ملت نشستن و بچه ها هم دارن رو قبر سهراب لی لی بازی میکنن.
هیچی دیگه خون مون به جوش اومده بود مگه جرات داشتیم چیزی بگیم فهمیدیم که اون گنبدها برای امامزاده ایه و سهراب بدبخت هم اونجا دفنه.
سهراب جون یه جا خاکت کردن که اگه کسی نرم و آهسته بخواد بیاد سراغت هم کار از کار گذشته باشه و چینی نازک تنهاییت ترکیده باشه.
یه چرخ تو اون فضا زدیم و یه چنتایی عکس گرفتیم گفتیم تا آفتاب نرفته بریم تو کوچه باغای مشهد اردهال عکس بگیریم.
مشهد اردهال که کارمون تموم شد گفتیم سریع بریم نیا سر ببینیم اونجا چه خبره که...
باشه واسه بعد.
هامون
آآآآآآآآای کمک این شاهین نجفی با این شعرش منو دیوونه کرد.
نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیست
تصور کن یه مردو با چشمای خیس
نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم
شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت
اگرچه میشکنه اون دل سبز سپیدارت
واسه من که پنجره ی آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باش و تموم دیوارت
ببخش منو اگه بوی زخم چرکینم و ضجه های کبودم میشه موجب آزارت
دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر ازانبساط افکارت
خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت
و دلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود
صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی
بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت
شکسته میرم و خاطراته سبز تورو به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت
به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت
بی سر و سامون رفیق بغض جاده بی همه چیز شد به جز این عشق ساده
هر چی لب تو دنیاس مجیز تو رو میگن
تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر
هر چی دست تو حسرت دامن تو
تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر
تعبیر یه خوابی که تو ذهن خستس
اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس
نه یه تکرار خسته ای که فقط یک باره
وحدت اون دردایی هستی که بیشماره
من تو اسم تو تجزیه شدم بانو تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره
شعری که خونه تو حسرتت لخته میشه آخرین وارث نسل عشق اخته میشه
منو تو این هجرت و تمکینم بدرقه کن تموم واژه ها رو تو ذهنت دقدقه کن
بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن
واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت
آخرین جمله همینه
خدا نگهدارت

هفتم آبان 2
هیچی دیگه یه چرخی تو تخت جمشید زدیم و راه افتادیم سمت تهرون.
سر راه گفتیم یه سر به پاسارگاد بزنیم ببینیم میشه رفت تو .
وقتی رسیدیم با یه جمعیت زیادی روبه رو شدیم که کنار ورودی جاده پاسارگاد وایساده بودن و داشتن با مامورای انتضامی کل کل میکردن که اجازه بگیرن برن داخل .
ما هم مث بقیه اونا رفتیم جلو و مث اونا برگشت خوردیم .
ای بابا چی کار کنیم. چیزی که امیدوارمون کرد این بود که کسایی که با خونواده اومده بودن میتونستن برن تو.
اینجا بود که کارت سپهر به درد خورد و ما به عنوان همکار جاده های برادران انتضامی تونستیم بریم و مشرف بشیم به آرامگاه کوروش.
کوروش بیدار شو که ما همه خوابیم.
جمعیتی که اونجا بودن کم نبودن امکان درگیری هم بود چون اه کم شعار داده میشد ولی ما از اونجایی که با پارتی بازی رفته بودیم داخل صدامونم در نیومد و با عکس گرفتن خودمون و سرگرم کردیم.




ولی خودمونیم اون عکسایی و که میخواستم نشد بگیرم.
ولی عیب نداره تو محلات جبران میکنم.
هفتم آبان 1
ساعت ۴:٣٠ روز پنجشنبه بالاخره حسین دست از کار کشید و رفتیم دنبال سپهر که آماده بود و تقریبا یک ساعتی و منتظر ما جلو خونه وایساده بود و سوار کردیم و عازم دیار عشق شدیم شیراز و البته پاسارگاد.
برو برو برو بابا بد کتاب یه ذره راه که نیست ٩٠٠ کیمومتر تا پاسارگاد راهه.ولی از اونجایی که قبلا هم گفتم حس ناسیونالیستیه بالا زده بود دیگه باید میرفتیم.
ساعت ۴ صبح بود که رسیدیم (خودتون حساب کنید ببینید چند ساعت تو راه بودیم) افتادیم تو جاده ای که میرفت سمت آرامگاه کوروش یه کم رفتیم جلو دیدیم بلللله سر و کله سربازان گمنام از ما زود تر اونجا رسیده .رفتیم جلو رامون ندادن با کلی التماس یارو رو راضی کردیم که بذاره ما تا پشت ورودی آرامگاه بریم و از دور یه نگاهی تو تاریکیه شب به آرامگاه بندازیم و برگردیم.(این قضیه حکایت از رو شلوار لی یه کارایی کردنه) ای بابا حالا چیکار کنیم ٩٠٠ کیلومتر رفتیم کی میخواد برگرده .یه گوشه کنار جاده توی یدونه از این مکانهای استراحتگاهی وایسادیمو یه می ریز زدیم و خوابیدیم. نمیدونم چی شد وقتی بیدار شدم دیدم تو تخت جمشیدم .نگو حسین خوابش نمیومده و اومده سمت تخت جمشید .خوشحال شدم گفتم حداقل بریم یه حالی با تخت جمشید بکنیم و یه چنتا عکس از اینجا بگیریم این همه راه اومدیم یه ثوابی کرده باشیم.
حالا اینکه بدش چی شد باشه واسه بعدا.
پاسارگاد
آقا این حس ناسیونالیستیه ما باز زد بالا.
چرا ؟
شنیدیم که سالروز تولد کوروش کبیر پادشاه ایران و به روایتی سالروز نوشته شدن اولین منشور حقوق بشر به فرمان کوروش کبیر هفتم آبان میباشد که ما هم از خدا خواسته شال و کلاه کردیم و عازم اون دیار هستیم.خدا کنه که سر و کله بعضی ها پیدا نشه.سعی میکنم عکسهای خوبی بگیرم.
فوتبال
این فوتبال هم شده بلای جون ما .دیروز دوباره رفتم فوتبال بعد از حدود ٣ ماه حالا این بار به جای کمرم پام درد میکنه .نمیتونم راه برم.جوونی کجایی که یادت به خیر.
دوربین
ببینید: بابای من خدا حفظش کنه یه وقتا حرف خوبی میزنه میگه: ما یه دل داریم زیبا هر چیزه زیبا هم که میبینه میخواد.حکایت شده حکایت الان من .آخه یکی نیست بگه بابا تو که عکاس نیستی اصلا عکس بلد نیستی بگیری برای چی رفتی یه دوربین خریدی که حالا باهاش بلد نباشی کار کنی و سر پیری (البته من ٣١ سالمه) بری کتاب برادرتو بگیری و شروع کنی در مورد دوربین و ساختمان دوربین و لنز و عدسی و دیافراگم و . . . به مطالعه کردن.
تازه به سرت بزنه بری آموزشگاه اساسی یاد بگیری .
آخه بگو پسر تو اصلا وقت این کار و داری نه اصلا حوصلشو داری.نمیدونم دیگه خلاصه با آقا شهرام ملقب به رفیق این کار و کردیم.
ولی سعی میکنم برم دنبالش و به نتیجه برسونمش.
یو هو
استخر
این بار داستان دیروز که رفته بودیم باغ رودهن و اتفاقی که افتاد و میخوام بگم.
شب رسیدیم و نشستیم با بقیه .یه عشق و حالی کردیم و خوابیدیم صبح بچه ها اسرار کردن بریم تو استخر منم طبق معمول اولش زیاد پایه نبودم ولی بالاخره راضی شدم و زدم به آب.یه آب تنی مختصری کردیم و اومدیم بیرون .آفتاب خوبی بود.
باز بچه ها گفتن بریم تو آب ولی اینبار نامردا برای من نقشه کشیده بودن (مخصوصا کاوه) .هیچی ما از همه جا بی خبر پریدیم تو آب و تو آب رفتن همانا و سر و کله حسین و کاوه و بهنام پیدا شدن همان.
یه ذره آب سر و صورت هم پاشیدیم و حسین و بهنام بیخیال شدن ولی کاوه اومد جلو .شنا تبدیل به کشتی شد هی من زور میزدم هی کاوه زور میزد یدفعه کاوه اومد یه فن به من بزنه که دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم سرم و از زیر دستش رد کردم و دستم و قلاب کردم دور بازوهاشو یه جورایی خلع سلاح شد هر چقدر میخواستم میکردمش زیر آب.
دو سه سری اینکار رو کردم و بیخیال شدم وقتی ولش کردم رفت گوشه استخر نشست با زیاده روی ای هم که توی خوردن عرق نعنا کرده بود کله پا شد .یا علی حالا یکی کاوه رو جمع کنه بالاخره با هر سختی ای بود دست و پاشو گرفتیم و انداختیمش لب استخر و شروع کرد به آه و زاری و بالا آوردن .راستش منم یه ذره ترسیدم رفتم بیرون لباسامو پوشیدم و لب استخر راه میرفتم کاوه یه ذره حالش بهتر که شد باز رفت تو آب اینبار هر چی اسرار کرد که بیا تو آب من فقط شصتم و نشونش میدادم .ولی خدا وکیلی اگه بازم میرفتم بازم آبش میدادم .من که آخه کاری بهش نداشتم خودش فکر کرد حریف میشه.
تموم شد اومد بیرون و یه جورایی قائله ختم به خیر شد.
بابا مرتضی تو دیگه کی هستی.
کویر و شن
خوب :ادامه داستان کویری ما که البته قسمت آخرش هم هست به اونجایی برمیگرده که شب و یه خواب نصفه نیمه کردیم و صبح با آفتاب داغ کویر که از رو چادر هم میسوزوند همچنین با صدای یکی دو تا مسافر از خواب بیدار شدیم.یه صبحونه ی جزعی و یه چندتا عکس تو کاروانسرای مرنجاب انداختیم و کاسه کوزه رو جمع کردیم و زدیم به دل کویر .
مهدی طبق معمول ذرتی پرید و نشست پشت رول ما هم که مث همیشه آخر مرام نشستیم عقب کنار سپهر.
یه دو سه تا خاکی و رد کردیم و چشممون افتاد به ماسه هایی که کنار ما بود و مث خری که بهش تیتاب دادن زوق کردیم که ایولله بریم رو ماسه بادی ها.
گازش و گرفتیم و با تمام سرعت سمت ماسه بادی ها تازوندیم.روی ماسه ها به اولین سرپایینی که رسیدیم داشتیم چپ میکردیم .خدا رو شکر به خیر گذشت.
صدای ضبط بلند و صدای ما هم از ضبط بلندتر انگار که تا حالا مسافرت نرفته بودیم.
مسیر ماسه ها یه جوری شد که ما ناخواسته رفتیم وسط دو تا تپه که دیگه از هیچ جا هم دید نداشت و تو همین آگیر وا گیر ماشین تپید تو ماسه اولش گفتیم یه هول بدیم در میاد پریدیم از ماشین پایین و (پایین اومدن همانا و آفتاب سوزان به هیکل خوردن همان) شروع کردیم به علی گفتن.
١و٢و٣و علیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
نشد یه بار دیگه ١و٢و٣وعلیییییییییییییییییییییییییی
بازم نشد .
ای بابا حالا چیکار کنیم هر بیشتر گاز میدادیم بدتر ماشین میرفت پایین تا جایی که کف ماشین نشست رو ماسه ها و چرخا عملا از کار افتاد.
یا امام حسین وسط کویر حالا چیکار کنیم با همون دو تا زوری کهه زده بودیم خیس عرق شدیم.
آفتاب هم هی گرم تر میشد خدایا چه غلطی کردیم .چه کنیم چه نکنیم با کلی ترس و لرز زنگ زدیم ١١٠ .
الو سلام آقا ببخشید ما تو کویر بدون آب و غذا ماشینمون گیر کرده تو ماسه ها درم نمیاد.آقا پلیسه یه شماره به ما داد و گفت به این بابا زنگ بزنید شاید بیاد کمک.
شماره رو گرفتیم و طرف گوشی رو برداشت ماجرا رو براش تعریف کردیم .آقاهه گفت من تا یک ساعت دیگه خودمو میرسونم.
بشین بشین بشین مگه اومد هی بهش زنگ میزدیم و اونم هی میگفت تو راهم.
اون یه ذره آب داغی هم که داشتیم و مث اسب خورده بودیم ما بودیم و یه چند نخ سیگار رو یه کم تخمه و یه کمم ...
سه ساعتی گذشت و تلفن زنگ خورد حالا بماند که بزرگترین شانسمون این بود تلفن آنتن میداد دیدیم خوده آقاهس.
جنگی پریدیم سر تپه و شروع کردیم به دست تکون دادن.
آقاهه مارو دید و به سمت ما اومد نزدیک ماسه ها ماشین و نگه داشت از عقب ماشین بیل و کلنگ و یه سری تیر و تخته و یه جک با خودش آورد شروع کرد به جک زدن زیر ماشین .ماشین که بالا میومد تیر و تخته ها رو میذاشت زیر چرخا.
این کارو با همه چرخا انجام داد و نشست پشت رول ما هم عقب ماشین آماده هول دادن .
گاز و داد و ماشین راه افتاد این تپه ها رو میرفت بالا و خاک از پشتش پرت میشد بالا.بالا خره ماسه ها رو رد کرد و رسید به جای سفت.
حالا ما تو کویر بدو دنبال ماشین.رسیدیم به ماشین و شروع کردیم به آب خوردن و هندوانه ای که بنده خدا آقاهه با خودش آورده بود .
موقع حساب کتاب شد و آقاهه یه حال اساسی داد و یه کاری کرد که دیگه پول ناهار خوردن هم نداشتیم.
این بود قضیه کویر رفتن ما الان که بهش فکر میکنم میبینم چقدر شانس آوردیم و البته چقدر هم باحال بود
یاهو
کویر نوردی و مردم آزاری
سلام .در ادامه تعریف داستان کویر رفتن ما که قسمتهایی از اونو دفعه قبل گفتم این بار میخوام یه شوخی و که باعث شد کلی بخندیم و شب بی نظیری و بوجود بیاره خیلی کوتاه تعریف کنم.
ما تو جاده خاکی وسط کویر اطراف کاشان با به پاترول ۴ درب که اتفاقاا امانت هم بود داشتیم میرفتیم.هوا صاف بدون غبار ستاره ها همین جوری ریخته بودن تو آسمون.حسین پشت رل بود سپهر کنارش نشسته بود منو مهدی هم عقب بودیم.
من دیدم مهدی رفت و لبه پنجره نشست و شروع کرد به خوشحالی کردن و اواز خوندن راستش منم قلقلکم اومد منم نشستم لبه پنجره و شروع کردم به آواز خوندن.صدای ضبط ماشین هم بلند بود.
اون بالا که بودم یه دفه یه فکری به سرم زد .
بار بند ماشین و گرفتم و پامو گذاشتم لب پنجره و رفتم رو طاق ماشین .مهدی هم داشت منو میدی.به مهدی گفتم به حسین و سپهر بگو مرتضی افتاده پایین.مهدی هم نامردی نکرد خیلی با ترس و استرس گفت ااااااااااااااا بچه ها مرتضی از ماشین پرت شده پایین.اولش باورشون نشد فکر کردن من رفتم قسمت عقب پاترول همونجوری در حال رانندگی یه نگاهی به عقب انداختن و دیدن نه خبری از مرتضی نیست. صدای یا حسین میشنیدم.حسین ماشین و نگه داشت مهدی از ماشین پیاده شد با چراغ قوه خلاف جهتی که اومده بودیم میدویید و مثلا دنبال من میگشت.حسین میخواست دنده عقب بیاد سپهر بهش میگفت نه نه نه نه نیا یه وقت زیرش میکنی.میخواست سر و ته کنه هول شده بود دنده جا نمیرفت خلاصه آشوبی شده بود .بعد من خودم از ترس اینکه نکنه حسین با سرعت دور بزنه و من از اون بالا پرت شم پایین زدم رو سقف و بچه ها فهمیدن چی شده منو میگی مگه میتونستم جلوی خندمو بگیرم.
بیچاره سپهر تو اون لحظات پیش خودش فکر میکرده که چرا جعبه کمکهای اولیش و با خودش نیاورده(آخه دکتره) .بعدشم از زور استرس سر درد گرفته بود.
خدا میدونه الان که دارم مینویسم خودم باز از خنده غش کردم.
اتفاق جالب بعدی که خدا به هممون رحم کرد هم دفعه بعد.یا هو
کویر نوردی 1
آقا این سپهر گیر داده بود که بیایید بریم کویرسمت کاشان. ما هم که مثل خر وا مونده که منتظر حش از خدا خواسته یه بساط نصفه نیمه آماده کردیم و جمعه بعد از ظهر راه افتادیم.بعد از کلی آدرس پرسیدن از این و اون بالاخره تونستیم مرنجاب یعنی همون کاروانسرای قدیمی که در اصل هدف ما هم از مسافرتمون بود رسیدیم ساعت ١٢.٣٠ شب بود به شامی نه آذوقه ای نه ... اونجاهم خبری از این مسایل نبود .چکار کنیم چکار نکنیم گفتیم برگردیم تو شهر بعد از کلی کشمکش برگشتیم شهر شانس آوردیم یه ساندویچی باز بود یه چی خوردیم و برگشتیم. بقیش که دو تا اتفاق جالبه باشه واسه بعد.
utern
رفیق ولی حالی داره بعد از 5 سال وبلاگ ننوشتن بیای و با همون عنوان وبلاگ و قالب دوباره بنویسی و بری یه سر به دوستای اون موقع بزنی.این سعادتیه که نصیب من شده.
نظرات ()

